در داستان شیرشاه، تو کدامی؟
داستانی دربارهی خودتشدن، از زبان یک شیرِ کارتونی. آن را همچون نقشه بخوان، نه سرگرمی.
لحظهای تصور کن که داستانها سرگرمی نیستند. خِرَدِ فشردهاند. نقشهاند. بزرگترین اسطورهها همیناند: الگوهایی که هزاران سال آدمی را زنده نگه داشتهاند، چنان تا خورده که بتوان با خود بردشان. و شیرشاه یکی از بهترین بازگوییهای امروزیِ کهنترین داستانی است که داریم.
استعداد یک بار است
فیلم با یک تولد آغاز میشود، و این تصادفی نیست. هر کودکی همچون استعداد به جهان میآید. تنها به این دلیل که هستی، جشن میگیرندت. جانوران گرد میآیند. پیش از آنکه کاری کرده باشی، امیدها را بر تو میتابانند.
اما استعداد، تحقق نیست. استعداد یک بدهی است. اعلامِ چیزی است که هنوز نشدهای، و هر سالی که بگذرد و در آن نروییده باشی، سالی است که بدهی سنگینتر میشود. برای همین است که گفتنِ «تو بااستعدادی» اینهمه آدم را تباه میکند. اعلام را با دستاورد اشتباه میگیرند.
شجاعت کجا مینشیند
و بعد موفاسا هست. او تنها پدرِ سیمبا نیست. او نظم است. او کاردانیِ داوطلبانهی تجسمیافته است، و نمایانگرِ آرمانی است که هر کودکی، پیش از آنکه بتواند تنها بایستد، به آن تکیه میدهد.
دقت کن که موفاسا صرفاً به پسرش نمیگوید شجاع باش. به او میآموزد که شجاعت کجا مینشیند. وقتی سیمبا بیپروایی را با شجاعت اشتباه میگیرد و به گورستانِ فیلها میرود، پدرش او را برای خطرکردن تشویق نمیکند. چیزی میگوید که ماندگار است: شجاعبودن یعنی دنبالِ دردسر نگشتن.
آنکه ترجیح میدهد بسوزاند
هر اسطورهای اسکاری دارد. باهوش است. تواناست. و حسادت از درون خورده استش، چون واقعیت آنچه را حقِ خود میپنداشت به او نداد. پس بهجای آنکه خود را بهتر کند، به ویرانکردنِ سلسلهمراتبی میپردازد که داوریاش کرده بود.
این یکی از کهنترین وسوسههایی است که پیشِ روی آدمی است. بهقدرِ کافی و بهدرازای کافی تلخ شو، آنگاه باور خواهی کرد که بهآتشکشیدنِ قلمرو کارِ اخلاقی است. اسکار به این دلیل شرور نیست که جاهطلب است؛ جاهطلبی ایرادی ندارد. شرور است چون ترجیح میدهد برتری را نابود کند تا آنکه بپروراندش.
شاه میمیرد، و گناه با او میآید
و بعد لحظهای میرسد که آسیبِ روانی را وارد میکند. موفاسا میمیرد. هر کدام از ما این را از سر میگذرانیم؛ اگر نه بهمعنای واقعی، دستِکم در ساختار. روزی میرسد که آنچه جهانت را در شکلِ خود نگه میداشت، دیگر نیست.
و بعد سمیترین جملهی فیلم میآید. اسکار خم میشود و نجوا میکند: تقصیرِ توست. ببین آنجا چه رخ میدهد. آسیب تقریباً هرگز تنها نمیآید. گناه را با خود میآورد، چون نگهداشتنِ گناه از نگهداشتنِ بینظمیِ محض آسانتر است.
کودکان طلاق را به گردنِ خود میاندازند. قربانیان، آنچه را بر سرشان آمده تقصیرِ خود میدانند. ذهن به سویِ تقصیر دست دراز میکند، همانگونه که تنِ درحالِسقوط به سویِ دستگیره. چون باور به «من این را رقم زدم» کمهراستر از باور به این است که جهان، فاجعهی واقعی و نانوشته در خود دارد. اسکار این گرایش را بیکموکاست میشناسد. هر اهلِ دستکاریای میشناسد.
بیابان، و آن داروی بیحسی
پس سیمبا میگریزد. همه میگریزند. و این تنها تغییرِ نشانی نیست: او از مسئولیت میگریزد، از خاطره، از سوگ، و سرانجام از نامِ خودش. تنها سرزمینِ شیرها را ترک نمیکند؛ کسی را ترک میکند که باید پاسخگویِ آن سرزمین باشد.
آدمها این کار را با نوشیدن میکنند، با بالا و پایینکشیدنِ صفحه، با کار، با خواب، با یک رابطه پس از رابطهی دیگر. نه به این دلیل که این چیزها شرورند. به این دلیل که بهیادآوردن درد دارد، و هر چیزی که بهطور مطمئن درد را قطع کند، تا وقتی از کار بیفتد به کار گرفته میشود.
و ظرافتی که فیلم درست از آب درمیآورد این است: هاکونا ماتاتا نادرست نیست. بازی مهم است. دوستی مهم است. استراحت و شوخی، عیاشی نیستند؛ نگهداریاند. اما همان لحظه که لذت بهجای آنکه بازیابیِ پس از هدف باشد، جانشینِ هدف شود، به بیماری بدل میگردد. تعطیلات چیزِ خوبی است. تعطیلاتی که هرگز از آن بازنمیگردی، زندگیای است که بیسر و صدا از زیستنش سر باز زدهای.
ابلهِ فرزانه
بعد رفیقی میآید، و هر اسطورهای یکی مثل او هم دارد: ابلهِ فرزانه. میخندد. میرقصد. مسخره به نظر میرسد، و همین دستکمگرفتهشدن است که به او امکان میدهد آن حرفِ نگفتنی را بزند. به سیمبا نمیگوید گذشته را فراموش کن. درست خلافش را میگوید. گذشته میتواند درد داشته باشد. میتوانی از آن بگریزی، یا از آن بیاموزی.
و بعد بزرگترین صحنهی نمادینِ فیلم: سیمبا پدرش را در آسمان میبیند. اینکه آن را واقعی بخوانی یا روانی، چندان مهم نیست، چون معنا از هر دو خوانش جان به در میبرد. بلندترین بخشِ وجودت تو را فرا میخواند. و به آنچه میگوید گوش کن. نمیگوید کسِ دیگری شو. میگوید به یاد آور که کیستی.
به یاد آور. یعنی حقیقت هرگز گم نشده بود. تو گم شده بودی.
خودکامه فقط عمویت نیست
پس بازمیگردد، و دقت کن که به این دلیل بازنمیگردد که ترس فروکش کرده است. با ترس بازمیگردد. نترسی معمولاً چیزی نیست جز ناتوانی در تصورِ عاقبت. شجاعت، حرکتکردن است در حالی که وحشت هنوز کاملاً حاضر است.
و وقتی سرانجام با اسکار میجنگد، تنها با عمویش نمیجنگد. با گریزِ خودش میجنگد، با گناهِ خودش، با آن هویتِ دروغینِ راحتی که در تبعید ساخته بود. هر نبردی که ارزشِ این نام را داشته باشد، سرانجام رو به درون میکند. دشمنِ بیرونی، آن بخشی است که میتوانی ببینی.
اسکار برای آخرین بار همان دستکاری را میآزماید: به آنها بگو چه کسی واقعاً مسئول است. همان سلاح، نشانهرفته به همان زخم. اما اینبار سیمبا بلند میگویدش. آری، او آنجا بود. آری، گریخت. و نه، آن مرگ کارِ او نبود. رستگاری در واقع همین شکلی است. وانمود به بیگناهی نیست. ردکردنِ گناهِ دروغین است و پذیرفتنِ مسئولیتِ راستین، و این دو را کسانی که بیش از همه باید از هم جدا کنند، تقریباً هرگز جدا نمیکنند.
و بعد، باران
و بعد باران میآید و زمین سبز میشود، و بینندهی امروزی این را کودکانه مییابد. یک شیر شیرِ دیگر را شکست میدهد و خشکسالی تمام میشود؟ اما از نظرِ روانی دقیقاً همینطور است. وقتی شاهِ برحق بر تختِ روانِ خودت مینشیند، زندگیات از نو سامان میگیرد. نه در یک آن و نه با جادو. اما نظم جای آشوب را میگیرد، جهت جای سردرگمی را، و گذراندنِ روزها دیگر آنقدر گران تمام نمیشود.
پس تو کجا ایستادهای؟
و این، پرسشی را باقی میگذارد که فیلم بیصدا پیشِ روی هر بینندهای میگذارد. نه اینکه این چه معنایی دارد، بلکه اینکه تو کجای این هستی؟
- سیمبای پیش از فاجعهای: در امان، راحت، و مطمئن که همهچیز سرِ جایش میماند؟
- سیمبای در بیابانی، که از بازنگشتن، زندگیِ بهقدرِ کافی خوبی ساخته است؟
- اسکاری، که میگذاری کینه کاری را بکند که قرار بود تلاش بکند؟
- رفیقیای، که به کسی کمک میکنی آنچه را از پیش میداند به یاد آورد؟
- یا بر لبهی صخرهی شاهی ایستادهای، میدانی دقیقاً چه چیزی تو را فرا میخواند، و یک روزِ دیگر به تعویقش میاندازی؟
سنگینترین چیزی که میتوانی برداری
نقطهی مقابلِ رنج، شادی نیست. نقطهی مقابلِ رنج، معناست. سیمبا فیلم را شاد به پایان نمیبرد چون زندگی آسانتر شده باشد؛ نشده بود، او قلمروی ویران و یک خشکسالی به ارث برد. یکپارچه به پایانش میبرد چون باری را پذیرفت که بهطور مشخص و تکرارناپذیر، بارِ او بود.
دیگر نمیپرسد چگونه از درد بگریزم، و میپرسد چه چیزی بارِ من است. همین یک تغییرِ پرسش، بنیانِ هر زندگیِ پختهای است، و این هم آن پارادوکسی که تحملش را ممکن میکند: سنگینترین باری که به اختیار برمیداری، معمولاً همان چیزی است که وزنِ باقیِ چیزها را ارزشمند میکند.
برای همین است که این فیلم ماندگار شده، و در حقیقت دربارهی شیرها نیست. دربارهی آن لحظه است، هراسآور و روشنگر در آنِ واحد، که آدمی سرانجام میشنود چه چیزی از او خواسته میشود.
به یاد آور که کیستی. به خانه برگرد. جایت را بگیر.