آیا غریبه دوستی است که هنوز ندیدهای؟
نه دقیقاً. غریبه هنوز دوستِ تو نیست، و وانمودکردن به خلافش گستاخی است. اما قاضیِ تو هم هرگز نبوده، و بیشترِ آنچه حرفزدن با او را سخت میکند، دادگاهی است که پیش از آنکه هیچکدامتان لب باز کنید، ساختهای.
کتاب را درست به یاد آوردهای، و کتاب هم، تا حدِ زیادی، مرا درست به یاد آورده بود. آن کتاب سالها پس از روزگارِ من نوشته شد، به دستِ دو مرد در ژاپن که مرا با دقت خوانده بودند، و واژههایی که دنبالشان میگردی، عمودی و افقی، از آنِ آنهاست نه من. با خرسندی قرضشان میگیرم. واژههای خوبیاند برای چیزی که عمرِ کاریام را صرفِ توصیفش کردم، و کوتاهتر از آنهاییاند که خودم به کار میبردم.
پیوندی که میانِ دو نیمهی پرسشت زدهای درست است. میخواهم پیش از آنکه با باقیاش موافقت کنم، یک چیز را در آن تصحیح کنم، چون بخشِ سودمند درست در همان تصحیح است. گفتی میانِ غریبه و دوستِ چهارساله هیچ تفاوتی نیست. تفاوت هست، و تفاوتِ بزرگی هم هست. آنچه میکوشم نشانت بدهم این است که آن تفاوت، تفاوتی نیست که از آن میترسیدهای.
اتاق نردبان میشود
وارد اتاقی شو که آدمهایی در آن هستند. پیش از آنکه کلمهای گفته باشی، پیش از آنکه آگاهانه چیزی را تصمیم گرفته باشی، چیزی در تو از همین حالا شروع کرده به مرتبکردنشان.
تا وقتی جایی برای ایستادن پیدا کنی، اتاق نردبانی شده و تو پلهات را روی آن یافتهای. و از آن لحظه، تقریباً هر چه در آن اتاق میگویی و میکنی پاسخی است به یک پرسش، پرسشی که هرگز به زبان نمیآوری و با این حال بلندترین صدای درونِ سرت است: من در قیاس با تو کجا ایستادهام؟
این همان چیزی است که کتاب رابطهی عمودی مینامدش. ببین در هر جهت با تو چه میکند. اگر تو را بالاتر از خودم گذاشته باشم، خودآگاه و معذب میشوم. جملههایم را پیش از گفتن سرِ هم میکنم. میپرسم آیا تحتِ تأثیرت گذاشتهام، آیا از من خوشت آمده، آیا هنوز خودم را خجالتزده نکردهام. اگر تو را پایینتر از خودم گذاشته باشم، بیماریِ دیگری سر برمیآورد، و راحتتر بودنش آن را بهتر نمیکند. از بالا نگاه میکنم. چیزهایی را توضیح میدهم که نپرسیدهای. انتظارِ قدردانی دارم، و وقتی به اندازهی درست نمیرسد، زخم میخورم.
مردم این دو را نقطهی مقابلِ هم میگیرند. نیستند. سالهای زیادی بر این پافشاری کردم، و یک بارِ دیگر هم پافشاری میکنم: احساسِ حقارت و تلاش برای برتری دو سرِ یک طناباند. مردی که باید از همهی حاضرانِ اتاق بالاتر باشد، نقطهی مقابلِ مردی نیست که مطمئن است زیرِ همهی آنهاست. همان مرد است، که راهِ دیگری برای تابآوردنش پیدا کرده. هر دو یک پیشفرض را پذیرفتهاند، بیآنکه هرگز وارسیاش کنند.
بالاتر روی نردبان=انسانتر
هیچکس این را به زبان نمیآورد. تقریباً همه با آن زندگی میکنند، و همین که پذیرفتیاش، دیگر کاری با یک عمر نمیماند جز بالا رفتن.
نردبان را بردار
حالا برش دار. نه با وانمودکردن. رابطهی افقی به این معنا نیست که همهی ما در توانایی برابریم، و هر که چنین چیزی به تو بگوید، اطرافش را نگاه نکرده.
هیچکدام از اینها انکار نمیشود. آنچه انکار میشود گامِ دوم است، گامی که نردبان چنان تند برمیدارد که هرگز برداشتهشدنش را نمیبینی: اینکه تفاوت در توانایی یا بخت یا دانش، تفاوتی در ارزش است. متفاوت، بله. بالا و پایین، نه. تصویری که بهجای نردبان میگذارم، یک زمینِ هموار است. آدمها دارند از رویش میگذرند. بعضی جلوتر از تو، بعضی عقبتر، خیلیها اصلاً به سمتِ دیگری میروند، و هیچکدامشان بهخاطرِ جایی که اتفاقاً ایستادهاند، گونهی بالاتر یا پایینتری از انسان نشدهاند.
و این آنچه را که با توجهت میتوانی بکنی عوض میکند. تا وقتی داری میپرسی این آدم نسبت به تو کجای ردهبندی است، به او نگاه نمیکنی. داری اندازه میگیری. این دو کار را نمیشود همزمان انجام داد، همانطور که نمیشود نامهای را همانطور که وزنش میکنی بخوانی.
نمیتوانی بپرسی کسی کیست، تا وقتی هنوز داری میپرسی کجای ردهبندی است.
حتی تحسین هم ارتفاع دارد
این همان بخشی از کتاب است که مردم سختتر از همه میپذیرندش، و مستقیم از اتاقِ مشاورهی من میآید. من به تحسین بدگمان بودم. نه به گرمی، و نه به دیدنِ کاری که کسی کرده: به تحسین، همان چیزی که پدر یا مادر به بچهای میگوید که اتاقش را مرتب کرده. آفرین پسرِ خوب. مثلِ مهربانی به گوش میرسد. به شکلش نگاه کن.
در همهی این موارد، آن که بالاتر است آن را که پایینتر است ارزیابی میکند. تحسین همین است: حکمی که از بالا صادر میشود. و همان لحظه که تحسینت میکنم، بیسروصدا خودم را کسی گماردهام که صلاحیت دارد تصمیم بگیرد کارِ تو خوب بود یا نه، و این مرا دوباره روی نردبان میگذارد، با تو یک پله زیرِ پایم، هرقدر هم که مهربانانه بگویمش.
آنچه بهجایش از پدر و مادرها میخواستم، آنقدر کوچک بود که اغلب گمان میکردند شوخی میکنم. نه کارت خوب بود، تأییدت میکنم. بلکه: ممنون، کمکم کرد. تفاوت، همهی ماجراست. اولی سخنِ یک قاضی است. دومی یک آدم است که به آدمِ دیگری میگوید سهمش ارزش داشت، و این چیزی است که میشود به یک همتا گفت، و بچه میتواند بشنودش بیآنکه یاد بگیرد برای حکمِ بعدی سرش را بالا بگیرد.
احساسِ تعلق به دیگران
چیزی را که همهی اینها را ممکن میکند به آلمانی Gemeinschaftsgefühl نامیدم، و هیچ زبانی بر سرِ ترجمهاش به توافق نرسید: علاقهی اجتماعی، احساسِ اجتماعی، حسِ تعلق به جمع. یک بار کوشیدم تعریفش کنم: با چشمِ دیگری دیدن، با گوشِ دیگری شنیدن، با دلِ دیگری حسکردن، و هنوز گمان میکنم این تعریف نزدیک است. یعنی خودت را عضوی از جماعتِ انسانی تجربه کنی، نه یک رقیب میانِ رقیبانِ بسیار. و به این باور رسیدم که بیشترِ آنچه در یک آدم خراب میشود، همینجا خراب میشود.
دایرهی آن جماعت کوچک آغاز میشود، و میتواند بیحد گشوده شود.
همین که آن احساس در کسی قوی شد، آدمهای دیگرِ اتاق دیگر آن چیزی نیستند که نردبان از آنها ساخته بود: رقیب، قاضی، تماشاچی، تهدید، منبعی برای بهرهبردن یا مقامی برای اندازهگرفتن. میشوند همنوعانی که بر همان زمین راه میروند. این عبارت نرم به گوش میرسد. نرم نیست. سختترین دستاوردی است که میشناسم، و تنها دستاوردی که باقیِ یک عمر را تحملپذیر میکند.
غریبهی میزِ کناری
حالا میتوانیم به کافه برویم، جایی که پرسشِ تو واقعاً در آن زندگی میکند. کسی پشتِ میزِ کناری نشسته. نمیشناسیاش. آگاهیِ عمودی میگوید نمیشناسمش، و زیرِ این جملهی ساده، دارد بیست محاسبه را همزمان انجام میدهد.
- عجیب میشود اگر حرف بزنم؟
- اصلاً میخواهد کسی با او حرف بزند؟
- فکر میکند عجیبم، یا تنها؟
- از من باحالتر است؟
- چه میشود اگر اصلاً جواب ندهد؟
ببین چه اتفاقی افتاده. هیچ اتفاقی نیفتاده. گفتوگو هنوز شروع نشده، و با این حال تو از همین حالا دادگاهِ کوچکی ساختهای، غریبه را بر مسندِ قضاوت نشاندهای، و به او قدرت دادهای که حکمی دربارهی تو صادر کند. او روحش هم خبر ندارد. دارد قهوهاش را میخورد.
آگاهیِ افقی همان آدم را میبیند و چیزی بسیار کوتاهتر فکر میکند: این هم یک انسانِ دیگر. نه نزدیکترین دوستت. نه کسی که توجهش را به تو بدهکار است، و نه کسی که بیدعوت سرِ میزش بنشینی. اما موجودی برتر و اسرارآمیز هم نیست که پیش از آنکه اجازهی لبگشودن داشته باشی، به تأییدش نیاز داشته باشی. پس شاید بگویی روی چه کار میکنی؟، با کمابیش همان آزادیِ درونیای که اگر سالها میشناختیاش میداشتی. نه چون میشناسیاش. چون او را بالاتر از خودت نگذاشتهای، و بنابراین از پرسیدن چیزی برای از دست دادن نیست.
دو مقیاس، نه یکی
و این هم تصحیحِ من. دوستِ چهارساله همان غریبه نیست، و نباید وانمود کنی که هست: همین وانمودکردن است که نشستن کنارِ بعضی آدمها را خستهکننده میکند. چهار سال یعنی تاریخِ مشترک، اعتماد، شناختِ جاهای حساسِ همدیگر، تعهد، شوخیهایی که برای هیچکسِ دیگری خندهدار نیست. غریبه هیچکدام از اینها را با تو ندارد، و تو حق نداری طوری رفتار کنی که انگار دارد.
اما تو دو چیز را با یک خطکش اندازه گرفتهای. صمیمیت یک مقیاس است. رشد میکند، آهسته، از گذرِ زمان و خطرکردن، و باید هم بکند. ارزش مقیاسِ دیگری است، و اصلاً رشد نمیکند، چون هرگز روی ترازو نبوده.
تقریباً هر اضطرابِ اجتماعیای که به عمرم دیدم، در قاطیشدنِ همین دو خط زندگی میکرد. آدم باور دارد، بیآنکه هرگز به کلمه درآورده باشد، که چون صمیمیت کم است، جایگاهش نامعلوم است، و رأیِ تعیینکننده دستِ غریبه است. نه. تو هنوز این آدم را نمیشناسی. تمامِ ماجرا همین است. هیچچیزِ ارزشِ تو معلق نیست، و پیش از حرفزدن هیچچیز نیاز به تعیینِ تکلیف ندارد.
بچهها این را میدانند. بخشِ بزرگی از عمرم را به تماشای آنها گذراندم، و زمینِ بازی روشنترین درسی است که در این باره در عمرم نشستهام و شنیدهام. بچهای به سمتِ بچهی دیگری میرود. بازی میکنی؟ تمامِ مذاکره همین است. هفت ثانیه بعد همپیماناند. بزرگسال ناچار است دمودستگاهِ عظیمی دورِ همین کار بسازد، و تقریباً همهاش ردهبندی است: عجیب به نظر میرسد، باید منتظرِ بهانهای بمانم، چه میشود اگر فکر کند تنهایم. بخشی از اینها ملاحظهی بجاست. بیشترش آدمی است که خودش را در حالِ نمرهگرفتن تصور میکند.
سهمِ تو، و سهمِ آنها
کتاب یک ایدهی دیگر هم دارد که همهی اینها را عملی میکند، و باز هم نامش از آنهاست و خودِ چیز از آنِ من: تفکیکِ وظایف. وقتی به کسی نزدیک میشوی، بخشی از آنچه در پی میآید از آنِ توست، و بخشی نیست.
محترم بودن. صادق بودن. حرفزدن، و بعد گوشدادن. فهمیدنِ اینکه ترجیح میدهند تنها باشند، و تنهایشان گذاشتن.
اینکه از تو خوششان بیاید یا نه. اینکه جواب بدهند یا نه. اینکه سرشان شلوغ باشد، یا خسته باشند، یا فکر کنند عجیبی. اینکه اصلاً چیزی از آن دربیاید یا نه.
آدمِ مضطرب پنهانی میکوشد هر دو کار را انجام بدهد. چطور رفتار کنم که این آدم حتماً از من خوشش بیاید؟ چنین رفتاری وجود ندارد. شدنی نیست، و همین تلاش است که نزدیکشدن را آنقدر خشک میکند که شکست بخورد. سهمِ خودت را خوب انجام بده و سهمِ دیگری را به صاحبش پس بده. آنوقت میتوانی سلام کنی. اگر جواب دادند، خوب. اگر ندادند، هیچ اتفاقی برای تو نیفتاده، چون جوابشان هرگز حکمی دربارهی جایگاهِ تو نبود.
کنجکاوی، جایی که حکم بود
پس تغییری که میخواهم، آن تغییری نیست که شاید انتظارش را داری. اجتماعیتر شو نیست. بسیاری از آدمهای اجتماعی به همان سرعتِ بقیه از نردبان بالا میروند، فقط پرسروصداتر. تغییر این است: دیگر آدمهای دیگر را پیش از هر چیز همچون قاضیهای خودت تجربه نکن.
وقتی این برود، باقی تقریباً بیزحمت در پیاش میآید. میتوانی سربهسرِ کسی بگذاری که یک دقیقه پیش دیدهای. میتوانی پرسشی ساده بپرسی. میتوانی اعتراف کنی که نمیدانی. میتوانی مخالفت کنی، بخندی، چیزی کمی احمقانه بگویی و جان به در ببری. میتوانی با مدیرِ کل و با دربان با حالتی بهطرزِ شگفتآوری مشابه حرف بزنی: نه با همان آداب، نه در همان زمینه، اما با همان ایستارِ زیرین، که میگوید هیچکدام از ما بالاتر از دیگری نیست.
و در پایانِ این راه تناقضی هست که به نظرم زیباست. هرچه نومیدانهتر بکوشی بفهمی دیگران تو را چگونه میبینند، از آنها دورتر میشوی، چون دیگر اصلاً به آنها نگاه نمیکنی. داری از پشتِ چشمهای خیالیِ آنها به خودت نگاه میکنی. داری با آبرویت رابطه برقرار میکنی، و آدمِ واقعیِ روبهرویت شده آینهای که خودت را در آن وارسی میکنی. رابطهی افقی آینه را میشکند. غریبه دیگر کسی که شاید پسم بزند نیست و میشود کسی که هنوز چیزی دربارهاش نفهمیدهام، و کنجکاوی جایی مینشیند که پیشتر حکم نشسته بود.
پس جملهات را بازنویسی میکنم، همانطور که بیشترِ جملههایی را که نزدم میآورند بازنویسی میکنم. نه اینکه: غریبه دوستی است که هنوز ندیدهای. بلکه: غریبه هنوز دوستِ تو نیست، اما قاضیات هم نیست، نه بالادستت، نه زیردستت، نه دشمنت. او از همین حالا همنوعِ توست، و دوستی یکی از چیزهایی است که شاید از همینجا برویَد. جملهای درازتر است و جایی بهمراتب امنتر برای ایستادن.
وقتی این دیگر ترفندی نباشد که اجرا میکنی، بلکه شیوهای باشد که واقعاً یک اتاق را با آن میبینی، خواهی دید که میتوانی کسی را ببینی و پنج دقیقه بعد، با آسودگی و شوخطبعیای حرف بزنی که بیشترِ مردم برای دوستانِ جوانیشان نگه میدارند.
تاریخِ مشترک هنوز آنجا نیست. سلسلهمراتب هرگز لازم نبود آنجا باشد.