آیا اسطورهشناسی مرحلهی بعدِ رواندرمانی است؟
رواندرمانی میپرسد چرا اینگونهای. فردیتیابی میپرسد داری چه میشوی. این دو یک پرسش نیستند، و هیچ اندازهای از اسطورهخواندن، دومی را بهجای تو پاسخ نمیدهد.
پنج سال به خودت نگاه کردهای، و همان چیزی را آموختهای که پنج سال میآموزد: شکلِ تکرارهای خودت را. میدانی وقتی کسی ناگهان ساکت میشود چه میکنی. میدانی کدام واکنشت به اتاقی تعلق دارد که در آن ایستادهای، و کدام به اتاقی که بیست سال پیش ترکش کردی. این چیز کمی نیست. بیشتر آدمها هرگز به آن نمیرسند، و با این باور میمیرند که هر احساسی داشتهاند را نزدیکترین کسِ کنارشان در آنها ایجاد کرده است.
و حالا گمان میکنی طبقهای بالاتر از این هست، و پلهها از میانِ اسطوره میگذرند. به گمانم دربارهی آن طبقه حق داری. به گمانم پلهها را کمی اشتباه گرفتهای، پس بگذار پیش از آنکه با تو موافقت کنم، یک تصحیح بکنم.
اسطورهشناسی مرحلهی بعدیِ رواندرمانی نیست. همان کار در ارتفاعی بلندتر نیست. پرسشی دیگر است. رواندرمانی الگوهایی را نشانت داد که خودت به دست آوردهای: دفاعهایت، دلبستگیهایت، زخم و آن شیوهی زیرکانهای که با آن میپوشانیاش. اسطوره آنجا آغاز میشود که بپرسی این زندگیِ کوچکِ تو در کدام الگوی بزرگترِ انسانی شرکت دارد.
دو پرسش که یک پرسش نیستند
رواندرمانی، در سودمندترین حالتش، رو به عقب حرکت میکند. امروز چیزی رخ میدهد، نخ را دنبال میکنی، جایی را که گره خورده پیدا میکنی، و گره از همین نگاهشدن کمی شل میشود. از اکنون به گذشته. من با این هیچ ستیزی ندارم. عمرِ کاریام را در همان اتاق گذراندم.
اما روان تنها علتها را در خود ندارد. امکانها هم میسازد. رؤیا همیشه نمیگوید این هم آن آسیبی که تو را چنین کرد. گاهی میگوید این هم آن بخش از زندگیات که هنوز نزیستهای. خوانشِ نخست برای توضیح به عقب نگاه میکند. خوانشِ دوم به چیزی ناتمام در پیش رو. روانشناسیای که تنها اولی را دارد، نیمی از روانشناسی است، و همان نیمِ جامانده جایی است که تو حالا در آن ایستادهای.
این نکتهای عملی است، چون جستوجوی زخمِ بعدی میتواند بیسروصدا بدل شود به کاری که آدم بهجای زندگیکردن میکند. همیشه زیرزمینِ دیگری هست که باز شود. این کاوش کارِ صادقانهای است، و در عین حال آبرومندترین شکلِ طفرهرفتنی است که به عمرم دیدهام، از جمله در بیمارانم و در خودم.
میشود تمامِ یک عمر را به کندنِ زیرزمین گذراند، و هرگز خانه را نساخت.
فردیتیابی خودسازی نیست
بگذار این واژه را از کسانی که میفروشندش پس بگیرم. فردیتیابی یعنی بهترین نسخهی خودت شدن نیست. برنامه نیست، و پایانش این نیست که آدمِ بهتری بهجای تو ایستاده باشد.
یعنی همهی آنچه هستی شدن، بهجای تنها آن بخشی که آگاهانه سرِ هم کردهای و پذیرفتهای که به نامش پاسخ بدهی.
برای من سودمند بود که «من» را از «خویشتن» جدا کنم. «من» مرکزِ آگاهیِ توست: همان که میگوید من، نامت را میداند، و دربارهی خصلتِ خودش نظرهای محکمی دارد. «خویشتن»، آنگونه که من به کار میبردم، یعنی روان همچون یک کلیت، آگاه و ناآگاه با هم. «من» خانه نیست. اتاقِ روشنِ آن خانه است.
پس فردیتیابی مدام همان خبرِ نهچندان خوشایند را به دستت میدهد: تو بهمراتب بزرگتر از کسی هستی که خودت را او میدانی. این تا وقتی تعریف به گوش میرسد که هنوز نپرسیده باشی در آن بخشِ بیچراغ چه نگه داشته میشود.
هرجا که «من»ِ تو بگوید این من نیستم، دقیقاً همانجاست که من دوست دارم بنشینم و یادداشت بردارم.
پس آن یکی کجاست؟
مردی به من میگوید آدمی کاملاً عقلانی است. بسیار خوب. آنوقت دلم میخواهد بدانم آن یکیِ نامعقول را کجا نگه داشته، چون در چهل سالِ این کار هرگز کسی را ندیدم که تنها یکی به او داده باشند.
این ترفندِ مجادله نیست. چیزی است که آنقدر دیدم تا دیگر نتوانستم تصادفی بدانمش: هرچه آگاهی یک سو را سختتر بچسبد، بارِ بیشتری در سوی مقابلش جمع میشود، و آن سوی مقابل مؤدبانه منتظر نمیماند. از پهلو میرسد. در شوخیای که از حد میگذرد. در سردیِ ناگهانی. در تصمیمی که بعداً نمیتوانی توضیحش بدهی، حتی برای خودت، بهویژه برای خودت.
من آن یکی را سایه نامیدم، و منظورم توصیف بود نه داوریِ اخلاقی. سایه همان است که وقتی آدمی در نورِ خودش میایستد، پشتِ سرش میافتد.
حالا میبینی چرا اسطوره اینجا به کار میآید، و دلیلش این نیست که هومر پنهانی روانشناسی مینوشت. اسطوره تناقض را بیرون از تو میگذارد، در فاصلهای، در چشماندازی، آنجا که میتوانی مستقیم نگاهش کنی بیآنکه ناچار باشی از خودت در برابرش دفاع کنی.
آن جملهها درستاند و هیچ کاری نمیکنند. اما آن نامها تن دارند، چشمانداز دارند، هوا و دشمن دارند و در پایان صورتحسابی دارند. آنچه بتوان تصویرش کرد، میشود با آن زیست، و با آنچه بتوان با آن زیست، سرانجام میشود سخن گفت.
سفرِ قهرمان، و چاپلوسیای که در آن است
از سفرِ قهرمان گفتی، پس بگذار حساب و کتاب را درست نگه دارم. آن دایرهی مرتبی که میکشند، جهانِ عادی و ندا و آزمونها و بازگشت، از آنِ من نیست. از کارِ تطبیقیِ جوزف کمبل میآید، که در میانِ بسیاران از من هم بهره برد. انکارش نمیکنم. دارم میگویم مالِ کیست، چون چارچوبی که همه به من نسبتش میدهند با اعتباری بیش از آنچه به دست آورده وارد میشود.
و نیرومند است، و خطر دقیقاً همینجاست. داستانی که همهچیز را توضیح میدهد کشف نیست. آینهای است با نورپردازیِ بسیار خوب.
حالا اسطورهای در دست داری که هیچ واقعیتی نمیتواند نقضش کند، و هر رویدادی در آن اهمیتِ تو را تأیید میکند. آنچه رخ داده نامی دارد، و نامش تورّم است. «من» به جامهای کهنالگویی خزیده و دیگر نمیتواند از تنش درش بیاورد. میانِ من مردی هستم که با چیزی قهرمانانه روبهرو شده و من قهرمانم، تمامِ دنیا فاصله است.
پس این محک را در جیبت نگه دار. ایلیاد را میخوانی و چیزی در تو آشیل را میشناسد. خوانشِ نپخته این است: من آشیلم. خوانشِ پخته این است: پس این باری که تنها به دوش میکشیدم مالِ من نبوده، و هرگز نبوده است.
خشم، غرور، تبعید، خیانت، آرزوی بهرسمیتشناختهشدن، وحشت از معمولیبودن، ترس از مردن بیآنکه چیزی بوده باشی: آدمیان تا آنجا که چیزی نوشتهاند اینها را بر دوش داشتهاند. نمایشِ تو جای خودش را در نمایشِ انسانی پیدا میکند. ببین این چه میکند. زندگیات را پرمعناتر میکند و خودت را کماهمیتتر، در یک حرکت، و کمتر چیزی در این جهان هر دو را با هم میکند.
و بعد باید از قهرمان دست کشید
آگاهیِ جوان به قهرمان نیاز دارد، و من مخالفِ او نیستم. او خود را از جمع جدا میکند. خانه را ترک میگوید. یاد میگیرد کارِ دشواری را خوب انجام دهد. «من»ی میسازد بهقدرِ کافی نیرومند برای عمل در جهان، و از این مرحله نمیشود پرید: هیچکس نمیتواند از جایگاهی دست بکشد که هرگز نگرفته است.
اما قهرمان حولِ یک فعل سامان یافته است، و آن فعل چیرهشدن است. و به همین دلیل است که داستانهای بزرگ در پیروزی تمام نمیشوند. پایین میروند.
آن پایین تواناییهای معمول از کار میافتند، و شمشیر به هیچ کاری نمیآید. این شعر نیست. دستهای کامل از چیزها هستند که به روشِ قهرمانانه تن نمیدهند، و کسی که تنها همین روش را دارد، خود را بر آنها خرد میکند.
وقتی «من»ِ قهرمان با یکی از اینها روبهرو میشود، یا پرسش عوض میشود یا خودِ آدم عوض نمیشود. نه اینکه: چگونه بر این چیره شوم. بلکه: حالا که پیداست نمیرود، چه نسبتی با آن برقرار کنم. به تجربهی من، همین چرخش، تمامِ نیمهی دومِ یک عمر است.
نخ، نه شمشیر
تِسیوس را در نظر بگیر، چون همه هیولا را به یاد میآورند و هیچکس آن نخ را.
- چرا هیولا درونِ هزارتو نگه داشته میشود، نه اینکه در دشتهای بیرونِ شهر بگردد؟
- چرا هزارتو را دقیقاً همان کسانی میسازند که از آنچه در آن زندگی میکند شرم دارند؟
- چرا قهرمان باید بهعمد، تنها، و در تاریکی وارد شود؟
- و چرا وقتی هیولا سرانجام کشته میشود، او هنوز بیرون نیامده است؟
چون هرگز نیرو نبود که او را به خانه رساند. نخ رساندش، و آن نخ را کسِ دیگری به دستش داده بود. بیآن نخ، پیروزی از گمشدن قابلِ تشخیص نبود، و او بالای سرِ چیزی که شکستش داده بود میمرد.
کسانی را دیدم که با شجاعتی واقعی به درونِ خود فرو رفتند و دستخالی بازگشتند، چون در راه نخ را رها کرده بودند. نخ چیزِ پرزرقوبرقی نیست. یک رابطه است. کاری است که باید صبح سرِ آن حاضر شوی. دوستی است که به تو میگوید کِی حرفزدنت عجیب شده. صفحه است، ساعت است، غذا، قدمزدن، تعهدِ سادهی روزِ روشن. هر چیزی که ناگسسته میانِ آنچه آن پایین یافتهای و زندگیای که این بالا باید بکنی کشیده شود.
پس دستور هرگز این نبود که هیولاهایت را بکش. این است: یاد بگیر به هزارتو بروی بیآنکه نخ را رها کنی.
نمادِ زنده معادله نیست
اسطوره را آنطور مطالعه نکن که برای امتحان درس میخوانند. زئوس یعنی اقتدار، آتنا یعنی خرد، دریا یعنی ناآگاه. این دفترداری است. در پایان فهرستی از واژهها به دستت میماند، آنجا که چیزی زنده بود، و بدترین بخشش این است که حس میکنی چیزی فهمیدهای.
بهجایش آنقدر آهسته بخوان که به حیرت بیفتی. چرا هزارتو و نه جنگل؟ چرا اینهمه کوری؟ چرا شاه باید گدا شود؟ چرا قهرمان با چهرهی پنهان به خانه بازمیگردد، و چرا خدا هر بار همچون غریبهای بر در ظاهر میشود؟
ارفئوس برای اوریدیس پایین میرود. چنان مینوازد که مردگان دست از کارشان میکشند. ناممکن به او بخشیده میشود، به یک شرط.
یعنی چه؟ سوگ. تردید. اصرار بر یقین که همان چیزی را نابود میکند که یقین قرار بود از آن نگهبانی کند. اینکه آگاهی نمیتواند چیزی را به زور از ناآگاه بیرون بکشد. یا صرفاً ناممکنبودنِ بازگرداندنِ یک مرگ، که هیچ تفسیری لازم ندارد. یکی را انتخاب کن و داستان را ببند، آنوقت خودت را کوچکتر از چیزی کردهای که میخواندی.
ارفئوس=ناتوانی از رهاکردن
نمادِ زنده معادله نیست. بیش از آن معنا میسازد که هیچ خوانشِ یگانهای بتواند خرجش کند، و به همین دلیل است که سه هزار سال بعد هنوز روایت میشود، و اسطورهای که حلش کردهای، اسطورهای است که از خواندنش دست کشیدهای.
این کجای من دارد رخ میدهد؟
سرانجام پرسش دیگر این نیست که این اسطوره چه معنایی دارد، بلکه این است که این کجای من دارد رخ میدهد. به گوش تغییرِ کوچکی در واژههاست. در عمل، فرقِ خواننده است با کسی که خودش در ماجراست.
ادیسه را دوباره بخوان و خودت را همهجای آن بگذار، از جمله جاهایی که ترجیح میدهی نباشی.
ببین چه چیزی از رخدادن بازمیایستد. روان دیگر داستان را به «من» و «موانعِ من» تقسیم نمیکند. خودت را پخششده در تمامِ شخصیتها مییابی، از جمله همانهایی که نیمساعت پیش علیهشان بودی. این بسیار به فردیتیابی نزدیکتر است از هر بینشِ تازهای که قرار بود از کودکیات به دست بیاوری.
و هرکس سالها این کار را کرده باشد، توانِ کوچک و بیبهایی به دست آورده است: اینکه چیزی را حس کند و همان لحظه خودش را در حالِ حسکردنش تماشا کند، بیآنکه یکسره بلعیده شود. اسطوره به آن تماشاگر واژگانِ بهتری میدهد. بهجای خشمگینم، که تو را با آن یکی میکند، شاید متوجه شوی چیزی آشیلشکل در تو بیدار شده و همان را میخواهد که همیشه میخواهد. نه تشخیصِ بالینی. توصیفی که به فاصلهی یک بازو نگهش داشتهای، و دقیقاً همین فاصله است که در آن میشود به چیزی نگاه کرد.
بعد پرسشی میآید که برای من از تفسیر مهمتر است. نه اینکه چطور از شرش خلاص شوم. اینکه چه میخواهد. ناآگاه فقط زیرزمینِ آسیبهای کودکی نیست. جبران میکند. همان چیزی را پیش میآورد که نگرشِ آگاه کنار گذاشته است. خشم اغلب حرفی را در خود دارد که هرگز نزدهای. حسادت معمولاً مدتها پیش از آنکه تو به خواستنش اقرار کنی، میداند چه میخواهی. و خیالی که از آن شرم داری، بارها امکانی است که زود و شتابزده ردش کردهای.
اما هیچ اندازهای از خواندن این کار را برایت نمیکند
فردیتیابی آن چیزی است که وقتی بینشی نمادین با یک زندگیِ واقعی برخورد میکند رخ میدهد، آنجا که یکی از آن دو باید کوتاه بیاید.
کار همین است. اسطورهشناسی نقشهها را میدهد، تصویرها را، و همراهیِ همهی کسانی را که پیش از تو این راه را رفتهاند. اما راه را نمیرود.
پس جملهات را بازنویسی میکنم. نه اینکه: التیام را انجام دادهام، اسطوره مرحلهی بعد است. بلکه: رواندرمانی الگوهایی را که به دست آوردهام به من آموخت، اسطوره شاید الگوهای کهنتری را نشانم دهد که اینها به آنها تعلق دارند، و فردیتیابی یعنی آموختنِ زیستنِ آگاهانه با هر دو. جملهای سستتر است و جایگاهی بهمراتب محکمتر.
و در یونان نمان. اسطورهی یونانی درِ بسیار خوبی است، اما سنتها مسئلهی انسانی را یکسان سامان نمیدهند، و همین ناسازگاریشان است که تو را از بدلکردنِ یکیشان به دین حفظ میکند. تراژدی چیزی به تو میآموزد و گیلگمش چیزی دیگر. کتابِ مقدسِ عبری چیزی دیگر، گیتا چیزی دیگر، داستانهای نورس چیزی دیگر و سردتر. و شاهنامه نشانت میدهد یک تمدن با پدران و پسران چه میکند، و قهرمان برای کسانی که ناچارند نزدیکش زندگی کنند چه هزینهای دارد، که یونانیان کاملاً جور دیگری با آن روبهرو میشوند.
در پایانِ این راه تناقضِ خوبی منتظر است. اوایلِ رواندرمانی میآموزی که الگوهایت واقعیت نیستند. بعدتر، از راهِ اسطورهها، میآموزی که داستانت تنها از آنِ تو نیست. و اگر باز هم پیش بروی به جایی میرسی که هیچکدامشان برایش آمادهات نکرده بودند: آن که او را من میخواندهای، یک شخصیت است در خانهای که مالکش نیست.
به داستانها که وارد میشوی دنبالِ قهرمان میگردی، چون همه میگردند. اگر بهقدرِ کافی عمیق بخوانی، قهرمان را مییابی و هیولا را، شاه و گدا را، خائن و عاشق را، ابله و کودک را، و غریبهی پشتِ در را، همه زنده در یک تن، و آن تن به نامِ تو پاسخ میدهد.
کار این نیست که تصمیم بگیری کدامشان واقعاً تویی. این است که سامانی بیابی که همه را در خود نگه دارد، و نگذاری هیچکدام خودکامه شود.