اگر نیچه با خواندهنشدن آشتی کرده بود چه؟
او برای خوانندگانی نوشت که هنوز به دنیا نیامده بودند. این یا تسلی است یا نوعی مرگ، و همهچیز به آن بستگی دارد که با سوگش چه میکنی.
یکی از تراژدیهای بزرگ زندگی نیچه این بود که شهرت وقتی از راه رسید که او دیگر در حالی نبود که از آن لذت ببرد.
با مردی روبهرو هستیم که کتاب پس از کتاب نوشت و تقریباً هیچکس آنها را نخرید. چند صد نسخه. گاهی کمتر از آن. کتابهایش را برای روشنفکرانِ روزگارش میفرستاد و آنچه بازمیگشت سکوت بود. تصور کن چنین چیزی چگونه است. سالها میکوشی چیزی را بگویی که به گمانت به اهمیتِ آتش است، و جهان تنها شانه بالا میاندازد.
پس ارزشش را دارد که پرسش را درست بپرسیم. اگر او واقعاً این را پذیرفته بود چه؟ نه از نظر فکری. نه همچون سپری در برابر شکست. اگر تا عمیقترین لایه پذیرفته بود و به خود گفته بود: من برای کسانی مینویسم که هنوز به دنیا نیامدهاند.
معاملهای که کسی به آن اقرار نمیکند
چون بیشتر آدمها وقتی چنین چیزی میگویند، هنوز دارند معامله میکنند. میگویند: امروز رنج میکشم، و در عوض انتظار دارم فردا شناخته شوم. این پذیرش نیست. این صورتحسابی است با سررسیدی دور.
نیچه در مقاطعی به این نزدیک شد. از خوانندگانِ فردا نوشت، و حتی از خوانندگانِ پسفردا. میدانست همعصرانش ساختهی شنیدنِ او نیستند. اما دانستنِ چیزی از نظر فکری و آشتیکردن با آن از نظر احساسی، دو دستاوردِ کاملاً متفاوتاند، و تنها یکی از آنها دشوار است.
آدمی نیاز دارد دیده شود
چون آدمی نیاز دارد دیده شود. این عیبی در طراحی نیست. تقریباً در مرکزِ آن است.
و وقتی هیچکس نگاه نمیکند، چیزی درونِ آدمی درد میگیرد. نه چون ضعیف است. چون دیدهشدن یکی از عمیقترین نیازهای ماست، و هیچ روایتی از پختگی نیست که این نیاز را از میان بردارد.
رؤیا را شکست نمیدهی. دفنش میکنی
پس آن نیچهای که تصورش میکنی، باید مرگی را از سر میگذراند. باید در سوگِ این رؤیا مینشست که نسلِ خودش او را میفهمد و به زبان میآورد. و «سوگ» دقیقاً واژهی درست است. چنین رؤیایی را شکست نمیدهی. دفنش میکنی. برایش عزا میگیری. میگذاری مرده بماند.
و آنگاه چیزی شگفتانگیز ممکن میشود، و آن اینکه دیگر برای تشویق نمینویسی. برای فروش نمینویسی. حتی به این دلیل که تاریخ را به خود بدهکار میدانی هم نمینویسی. مینویسی چون حقیقت نیازمندِ گفتهشدن است، و این فراخوانی بهمراتب والاتر از آن است که رهایش کردی.
به سازندگانِ کلیساهای عظیم فکر کن. بسیاری از آنان بر بناهایی کار میکردند که میدانستند در زمانِ زندهبودنشان تمام نخواهد شد. سنگی را بر سنگِ دیگر مینهادند و میدانستند که شاید نوههایشان هم پایانش را نبینند. و باز کار میکردند، چون خود را بخشی از چیزی بزرگتر از خویش میدانستند. این تسلیم نیست. این مقیاس است.
دیگر نمیپرسد آیا مرا خواهند فهمید، میپرسد آیا این حقیقت دارد. و اگر حقیقت داشته باشد، سرنوشتش دیگر در اختیارِ او نیست.
بیتفاوتی هدف نیست
و عکسِ آن هم به همان اندازه نادرست است. بیتفاوتشدنِ کامل نسبت به نظرِ دیگران هم او را درمان نمیکرد. آدمها تصور میکنند اگر فقط بتوانند اهمیتندادن به نظرِ دیگران را یاد بگیرند، آزاد میشوند. کار اینطور پیش نمیرود. آدمی تا مغزِ استخوان موجودی اجتماعی است، و بیتفاوتی هدف نیست.
هدف این است که چیزی بیابی که بیش از تأیید برایت ارزش داشته باشد. این دو حالت از بیرون یکسان به نظر میرسند و ذرهای شبیهِ هم نیستند.
روانپریش اهمیتی نمیدهد که تو دربارهاش چه فکر میکنی. هیچچیز بر او حقی ندارد، پس هیچچیز برایش هزینهای ندارد. او به همان اندازه آزاد است که اتاقی خالی گرم است.
قدیس هم اهمیت نمیدهد، چون چیزی او را در بر گرفته که از تأییدِ تو بالاتر میایستد. او هنوز زخمپذیر است. فقط چیزی بهایی بالاتر پیشنهاد کرده است.
پس شاید درس، آن نباشد که مردم از او برمیدارند. این نیست که اهمیتدادن به نظرِ دیگران را کنار بگذار. چیزی است دشوارتر و آرامتر: چنان به حقیقت اهمیت بده که نظرِ دیگران به پرسشی فرعی بدل شود. این تمایزی ظریف است و تقریباً همهچیز به آن بستگی دارد.
و شاید معنادارترین زندگی، اصلاً آن زندگیای نباشد که به رسمیت شناخته میشود. شاید زندگیِ کسی باشد که مشعلی را در تاریکی میبرد، و میداند که دههها یا قرنها بعد، دیگران با نورِ همان مشعل راهشان را خواهند یافت.
با این آشتی کن، آنگاه هر صفحه از پیش یک پیروزی است. خوانده یا ناخوانده.