پرش به متن

شماره ۰۰۴ · ۱۰ دقیقه · دسته‌بندی: اسطوره

آیا رؤیاهایمان ما را انسان کردند؟

نه تخیل. نئاندرتال‌ها هم آن را داشتند. کاری که هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند بکند این است: میلیون‌ها بیگانه را به باورِ یک چیزِ ساختگیِ واحد برساند.

پرسیده از ChatGPT · به سبکِ یووال نوح هراری

پرسشِ خوبی است، چون یکراست می‌رود سراغِ عجیب‌ترین چیز درباره‌ی ما. اما فرضی در دلِ آن پنهان است، و می‌خواهم پیش از آنکه پیش برویم بیرونش بکشم و نگاهش کنم.

بخش ۰۱

دو گونه تخیل

بسیاری از جانوران تخیل دارند. این همان بخشِ کمیاب نیست، و بهتر است نخست با خودمان روراست باشیم.

شیر تصور می‌کند آهو به کدام سو خواهد دوید.شامپانزه میوه را برای فردایی که می‌تواند تصور کند پنهان می‌کند.کلاغ دانه را برای زمستانی که هرگز ندیده انبار می‌کند.

پس تخیل به‌تنهایی نمی‌تواند پاسخ باشد. هر یک از آن جانوران آن را دارند. آنچه کمیاب است، آنچه شاید تنها از آنِ ما باشد، از این هم غریب‌تر است. ما می‌توانیم چیزهایی را تصور کنیم که هیچ‌جا در جهانِ مادی وجود ندارند، و بعد میلیون‌ها بیگانه را قانع کنیم چنان رفتار کنند که گویی وجود دارند.

پول.ملت‌ها.شرکت‌ها.حقوقِ بشر.دین‌ها.یک مرز.

هیچ‌کدامِ این‌ها آن‌گونه که کوه یا رود هست وجود ندارد. پایت به حقِ بشر نمی‌گیرد که بیفتی. با این‌همه میلیاردها انسان تمامِ زندگی‌شان را گردِ آن‌ها می‌چینند. انقلاب همین است، و برای پرسشِ تو تنها انقلابی است که به‌شمار می‌آید.

بخش ۰۲

رؤیا راهی برای هماهنگی است

رؤیایی را تنها در نظر بگیر. فرض کن فکر می‌کنی: می‌خواهم چیزی بسازم. این فکر به‌خودیِ‌خود تقریباً هیچ است، سوسویی در یک جمجمه.

می‌خواهم چیزی بسازم.
· یک فکر، پیش از آنکه کسی در آن شریک شود

بعد ده نفر را قانع می‌کنی که آن را با تو نگه دارند. حالا آن سوسو دستمزد دارد. جلسه دارد، قرارداد دارد، نامی دارد، و دری که مردم صبحِ دوشنبه از آن تو می‌آیند. هزاران نفر ممکن است سرانجام برای چیزی زود از خواب برخیزند که روزی تصویرِ خصوصیِ یک نفر از آینده بود. هیچ امرِ فراطبیعی‌ای رخ نداد. این همان جادوی معمولی‌ای است که گونه‌ی ما با آن کار می‌کند.

بخش ۰۳

نئاندرتال‌ها هم رؤیا داشتند

اینجا باید محتاط بود، چون روایتِ دلپذیر همان روایتِ نادرست است. روایتِ دلپذیر می‌گوید: ما تخیل داشتیم و آن‌ها نداشتند، و برای همین ما اینجاییم و آن‌ها استخوان.

قصه‌ای که می‌گوییم

هوموساپینس تخیل داشت. نئاندرتال‌ها کندذهن بودند، و برای همین محو شدند.

آنچه زمین نشان می‌دهد

مرده‌هایشان را به خاک می‌سپردند، زیور می‌ساختند، رنگ‌دانه به‌کار می‌بردند، و از زخمی‌هایشان مراقبت می‌کردند. این اندیشه‌ی نمادین است. این تخیل است.

پس تفاوت احتمالاً این نبود که یک ذهن می‌توانست تخیل کند و آن‌یکی نمی‌توانست. تفاوت در این بود که تخیل تا کجا می‌توانست کش بیاید پیش از آنکه پاره شود.

بخش ۰۴

مقیاس، تمامِ ماجراست

دو دسته از انسان‌های نخستین را تصور کن.

دسته‌ی الف

به سی خویشاوند اعتماد و با آن‌ها همکاری می‌کند. بیرون از آن دایره، هرکس بیگانه است و خطر.

دسته‌ی ب

با سی‌هزار بیگانه همکاری می‌کند، چون هر یک از آن‌ها به یک قصه‌ی واحد باور دارد.

یک پرچم.یک خدا.یک قانون.یک سکه.یک نام که ارزشِ مردن دارد.

همین که بتوانی افسانه‌ای مشترک را نگه داری، جامعه تقریباً بی‌پایان کش‌پذیر می‌شود. برای همین است که مدام می‌گویم زمین را با باهوش‌تر بودنِ تک‌به‌تک به ارث نبردیم. یک شامپانزه در برخی آزمون‌های حافظه از تو می‌بَرد. یک نئاندرتال شاید نیرومندتر بود. آنچه ما داشتیم همکاریِ انعطاف‌پذیر در شماری عظیم بود، و آن از باورِ مشترک برآمد، نه از درخششِ افزون در سرِ تنها.

جهان را با بهتر اندیشیدن از جانوران نگرفتیم. با باور‌داشتن به همان چیزهایی که بیگانگان باور داشتند گرفتیم.
· تنها سطرِ صحنه‌پرداخته‌ی درس
بخش ۰۵

به جیبِ خودت نگاه کن

دفترچه‌ای کوچک با خود داری. کاغذ و جوهر، که خودش هیچ است. با این‌همه می‌تواند مرزی را بگشاید یا تو را پشتِ آن نگه دارد، چون تمامِ یک سیاره پذیرفته‌اند که آن را واقعی بشمارند. دفترچه هیچ قدرتی ندارد. باورِ مشترک تمامِ آن را دارد. همین که این را ببینی، همه‌جا می‌بینی‌اش: اسکناسِ توی جیب، سندِ یک خانه، عنوانی که روی یک در نشسته.

بخش ۰۶

رؤیا قطب‌نما هم هست

حالا بیاورش به یک زندگیِ تنها. مردم به‌ندرت با این فکر بیدار می‌شوند که فقط، امروز روز را به سر می‌کنم. به سویِ خویشی می‌اندیشند که هنوز نیست.

پزشک می‌شوم.کاری را که مدام رها می‌کنم به پایان می‌رسانم.دگرگونیِ سرزمینم را به چشم می‌بینم.پیش از آنکه دیر شود، کار را با آن‌ها راست می‌کنم.

هر یک از این‌ها آینده‌ای تصورشده است، و خویشِ اکنونت روزهایش را در گفت‌وگویی خاموش با آن می‌گذراند. به این معنا، رؤیا یک دستگاهِ ناوبری است. برش دار و مردم آرام نمی‌شوند. سرگردان می‌شوند.

بخش ۰۷

اما همین موهبت، زخم هم هست

اینجا همان‌جایی است که بسیاری از سخنرانان می‌ایستند، در سمتِ روشنِ خیابان. من نمی‌ایستم، چون توانِ تخیل ژرف‌ترین سرچشمه‌ی رنجِ ما هم هست.

جنگ‌هایی بر سرِ قصه‌ها.ملی‌گرایی.ایدئولوژی‌هایی که فرزندانِ خود را می‌بلعند.بازارهایی که فرو می‌ریزند چون به‌قدرِ کافی مردم فروریختن‌شان را تصور می‌کنند.

بانک روشن‌ترین نمونه است. تنها کسری از آنچه بدهکار است نگه می‌دارد. سرِپا است چون همه باور دارند سرِپاست. بگذار به‌قدرِ کافی مردم در یک صبح ورشکستگی‌اش را تصور کنند و بر آن تصویر عمل کنند، آن‌گاه تصویر راست می‌شود. تمامِ این مدت، همان افسانه ساختمان را نگه داشته بود.

بخش ۰۸

پس چه چیزی به‌راستی ما را متفاوت کرد؟

اگر ناچار بودم شواهدِ کنونی را در یک جمله بفشارم: احتمالاً هوشِ خام به‌تنهایی نبود. چند چیز بود که هم‌زمان در هم تنیده شده بودند. زبانِ نمادین. قصه‌گویی. فرهنگی که به‌جای آغازِ دوباره در هر نسل، انباشته می‌شود. و بیش از همه، این ترفند که شمارِ عظیمی از مردمِ ناخویشاوند را گردِ قصه‌ای که همه می‌پذیرند نگه داری. رؤیاها یک رشته بودند. رؤیاهای مشترک سیاره را دگرگون کردند.

بخش ۰۹

یک اندیشه‌ی پایانی

طنزی هست که نمی‌توانم از آن بگذرم. همان موتوری که تمدن را ساخت، همان است که یک نفر را در نیمه‌های شب بیدار می‌کند. مغزی که می‌تواند آینده‌ای بهتر را زنده تصور کند، به همان زندگی می‌تواند آینده‌ای ویران را هم تصور کند. ذهنی که بهشت را تصور می‌کند، پایانِ جهان را هم به همان آسانی تصور می‌کند.

فرگشت تخیل را به ما نداد تا خوشبخت باشیم. آن را واگذار کرد چون به ما اجازه داد چنان همکاری و سازگاری کنیم که هیچ‌کس پیش از ما نکرده بود. خوشبختی هرگز هدف نبود. هماهنگی بود.

ما فقط گونه‌ای نیستیم که تخیل می‌کند. ما گونه‌ای هستیم که می‌تواند میلیون‌ها نفرِ دیگر را وادارد درونِ همان تخیل زندگی کنند.