ایچیرو کیشیمی × فومیتاکه کوگا · یک راهنمای خواندن، در یک پیمایش
شهامتِ شاد بودن
یک فیلسوف. یک آموزگارِ جوان و خشمگین. یک بحثِ یکشبه بر سرِ اینکه شادی چیزی است که برایت پیش میآید، یا چیزی که برمیگزینی. طرفِ جوان را بگیر. ببین چقدر دوام میآوری.
دنبالهی کتابِ پرفروشِ جهانی،
شهامتِ ناخوشایند بودن
شاگرد بازگشت، تا به استادش بگوید آن فلسفه یک دروغ بود.
سه سال پیش، مردِ جوانِ بدبینی یک شب را به بحث با فیلسوفی گذراند که، به پیروی از آلفرد آدلر، مدعی بود هرکس میتواند شاد باشد. دگرگونشده از آنجا رفت. آموزگار شد تا آن را ثابت کند. و کلاسِ درس زندهزنده بلعیدش. حالا به اتاقِ مطالعهی فیلسوف بازگشته، نه برای آموختن، که برای واداشتنِ او به انکار.
اندیشههایت نظریهای زیبا و ابزاری بیمصرفاند. آدلر را برابرِ سی کودکِ واقعی بگذار، در یک هفته فرو میریزد. آمدهام خاکش کنم.
عالی است. پس امشب درست میآزماییمش. بنشین، دوستِ من.
دو صدایی که در پی میآید، جوان و فیلسوف، برای همین صفحه نوشته شدهاند، به شیوهی استدلالِ کتاب. حتی یک جمله از آن نقل نشده است. آنجا که اندیشهای را در جملهای ریختهام، جمله از منِ نویسنده است و اندیشه از آدلر، به روایتِ کیشیمی و کوگا. برای آنچه بهراستی گفتهاند، کتاب را بخوان.
آنچه در پی میآید دوازده اندیشهای است که بر سرشان میجنگند، تمامِ کتاب، در یک پیمایش.
هیچکس را نمیتوانی تغییر دهی. تنها میتوانی نخست به او احترام بگذاری.
جوان فن میخواهد: چگونه کودکان را اصلاح کند، تصحیحشان کند، شکلشان دهد. فیلسوف به جایش یک واژه پیش مینهد. احترام، به معنایی که اریش فروم میگوید، یعنی دیدنِ آدمی چنانکه هست، نه همچون مادهی خامی برای آنکه تو ترجیح میدهی باشد. این درِ ورود به هر رابطه در کتاب است، و تنها از سمتِ تو باز میشود.
به بزهکارانی که کلاسم را بههم میریزند احترام بگذارم؟ باید بهدستش بیاورند.
احترامی که باید بهدست آید، ترس است با آدابی بهتر. نخست داده میشود، بیقیدوشرط، وگرنه احترام نیست.
هر شکایتی که تا کنون بر زبان آمده، بر دو وجه از یک منشور جای میگیرد.
بر میزِ فیلسوف منشوری سهوجهی نشسته است. دو وجهش هرآنچه را که معمولاً هنگامِ درد میگوییم در خود دارد. وجهِ سوم تنها وجهی است که یک مشاور، یا یک دوست، باید به تو بازگرداند.
وجهِ ۱ / ۳ : وجهی که همه از آن آغاز میکنند. بر منشور بزن.
سرزنش و خودْدلسوزی حس میشود که کارسازند. نیستند. روانشناسیِ آدلر برای گناهنهادن بر گذشته نیست، برای تصمیم دربارهی آنچه از پی میآید است. گذشته حتی یک وجه هم ندارد.
سرزنش نکن. و، خود را آماده کن، ستایش هم نکن.
تنبیه نه، باشد. اما ستایش؟ ستایش مهربانی است! ستایش راهِ عشقورزیدن به کودکان است!
ستایش، داوریِ کسی است که توانا است، فروفرستاده بر کسی که نیست. گرم به نظر میرسد. تنها یک درس میآموزد: برای تأییدِ دیگران زندگی کن.
هم ستایش و هم سرزنش عمودیاند: یکی بالا، یکی پایین. کلاسی که بر آنها میچرخد به رقابت بر سرِ نگاهِ آموزگار بدل میشود، و اجتماع در رقابت میپوسد. آدلر به جایش رابطههای افقی میخواهد: نه «آفرین» بلکه «سپاسگزارم». سپاسگزاری به تخت نیازی ندارد.
دههها پیش از آنکه پژوهشِ نوین دریابد پاداش میتواند همان انگیزهای را که در پیِ خریدنش است بیرمق کند، آدلر پیشاپیش از ستایش دلواپس بود.
هر بدرفتاری پلکانی پنجپله است. تنها پایین میرود.
تیزترین تشخیصِ کتاب. هر دردسرسازی، کودک یا بزرگسال، بر یکی از پنج پله ایستاده است، و هر پله همان آرزوست با نقابی تیرهتر.
- i
طلبِ ستایش
خوب باش، بهکار بیا، اما تنها آنجا که کسی مینگرد.
- ii
جلبِ توجه
اگر ستوده نشوم، دیده میشوم. شیطنت از نادیدگی بهتر است.
- iii
کشمکشِ قدرت
سرکشی کن، بشور، سر باز زن، و توانم را با نباختن به تو ثابت کن.
- iv
انتقام
اگر دوستم نداری، کاری میکنم از من بیزار شوی. نفرت هم توجه است.
- v
اثباتِ ناتوانی
دیگر از من چیزی نخواه. تسلیم، در نقشِ دفاع از خود.
پشتِ هر پنج پله یک خواهشِ ناگفته ایستاده است: بگذار جایی داشته باشم.
همهی مسئلهها، مسئلههای رابطهی میانفردیاند.
مشهورترین ادعای آدلر، به همان بیانی که کتابها نامدارش کردهاند
این کتاب آن جمله را کامل میکند: هر شادی نیز شادیِ میانفردی است. در انزوا شادی نیست، تنها بیحسی است. یکای یک زندگیِ خوب، خود نیست؛ حسِ داشتنِ جایی در میانِ دیگران است. و تعلق هرگز به تو داده نمیشود، تنها به یگانه راهِ ممکن بهدست میآید: با بخشیدن به اجتماع، نه چشمداشتنِ دریافت.
بانکها به تو باور دارند. دوستان به تو اعتماد دارند. اینها دو فعلِ متفاوتاند.
شینیو · باور
مشروط. بانک در برابرِ وثیقه وام میدهد. درست تا اندازهی داراییات باور میکند. بیشترِ آنچه رابطهاش میخوانیم بر همین میچرخد.
شینرای · اعتماد
نامشروط. باورکردنِ کسی بی هیچ وثیقهای، با دانستنِ اینکه ممکن است خیانت ببینی. دوستی تنها از همینجا آغاز میشود.
و آنگاه که به آن اعتماد خیانت کنند؟ آن وقت چه، فیلسوف؟
اینکه اعتماد کنی یا نه، وظیفهی توست. اینکه خیانت کند یا نه، وظیفهی اوست. وظیفهها را جدا کن، و آنچه را تنها تو در اختیار داری ببخش.
کار. دوستی. عشق. به ترتیبِ فزایندهی دشواری.
کار، رابطههای باور، که با منفعتِ مشترک بههم بند شدهاند. با پایانِ پروژه از هم میپاشند. اشکالی ندارد؛ سرشتشان همین است.
دوستی، رابطههای اعتماد، بی هیچ دلیلی برای بودن و بی هیچچیز که به ادامهشان وادارد. آزادانه آغاز میشوند، آزادانه نگه داشته میشوند. درسِ راستینِ مدرسه.
عشق، وظیفهای که بیشترِ مردم هرگز به آن دست نمیزنند، چون نه بهتنهایی شدنی است و نه نیمبند. یکسومِ پایانیِ کتاب از آنِ آن است.
عشق چیزی نیست که در آن بیفتی. چیزی است که میسازی.
عاشقشدن بهسانِ زمینخوردن منفعل است، و بیشترش میلِ تصاحب است، آراسته و خوشظاهر. فیلسوف، به پیروی از فروم، پافشاری میکند که عشق یک هنر است: یک تصمیم، یک تمرین، چیزی که دو تن آگاهانه میسازند. هیچکس با توانِ عشقورزیدن زاده نمیشود. هرکس میتواند بیاموزد.
سرنوشتِ عاشقانهی بزرگ را به نجاری فرو میکاهی؟
آن را به نجاری برمیکشم. هرآنچه تنها در آن بیفتی، میتوانی از آن بیرون بیفتی. آنچه بسازی، میتوانی به ساختنش ادامه دهی.
عشق، در این کتاب، دقیقاً یک چیز است: لحظهای که فاعلِ زندگیات از «من» به «ما» میگردد. نه شادیِ من، نه شادیِ تو، بلکه شادیِ «ما»، که همچون یک چیز دنبال میشود. آن چرخش، به گفتهی فیلسوف، همان است که خوداتکایی تو را همهی این مدت برایش آماده میکرده است.
عشق وظیفهای است که دو تن به انجامش میرسانند.
اندیشهی کتاب، به بیانِ من. یک نقلِقول نیست.
هر نوزادی مرکزِ جهان زاده میشود. بزرگشدن یعنی کنارهگرفتن از تخت.
نوزاد خانه را با ناتوانی فرمان میراند: گریه قانونگذاری است. بسیاری از بزرگسالان هرگز از آن تخت کناره نمیگیرند؛ تنها راههای ظریفتری مییابند تا بپرسند این شخص به من چه خواهد داد؟ خوداتکایی نه حقوق است نه آپارتمان. فارغالتحصیلشدن از مرکزِ جهان بودن است، تاجگذاریِ خاموشِ همهی دیگران.
پس آموزش، احترام، اعتماد، عشق، همه یک موضوع بودهاند؟
یک موضوع. واژهی آدلر برایش خوداتکایی است. عشق تنها آزمونِ پایانیاش است.
شخصِ مقدّر وجود ندارد. سرنوشت چیزی است که با دستانِ خودت میسازی.
به گفتهی نرمِ فیلسوف، چشمبهراهِ «یگانه» ماندن بیشتر راهی است برای دور نگهداشتنِ هر نامزدِ واقعی و ناکاملی در فاصلهای امن، دروغی برای زندگی که تو را از خطرِ عشقورزیدن میپاید. نسخهاش تقریباً بیشازحد ساده به گوش میرسد: با کسی که پیشِ روی توست آغاز به رقص کن. تعهد پاداشِ یقین نیست. همان است که یقین را میآفریند.
و این نیازمندِ چیزی است که او شهامتِ معمولیبودن مینامد: از نیاز به ویژه، برتر یا بهطرزی تراژیک یگانه بودن دست کشیدن، و تنها یک تن در میانِ مردم بودن، عاشقِ یک تن در میانِ مردم.
رقص، خودِ مقصد است.
زندگی خطی بهسوی قلهای نیست که شادی سرانجام از آنجا آغاز شود. رشتهای از لحظههاست، هر یک در خود کامل: یونانیان انرگیا مینامیدندش، کنشی که معنایش در انجامدادن است. بهترین زندگی که میتوانی بزیی، همانی است که همینجا، با هرکه پیشِ روی توست، از جان رقصیده شود. گذشته فیصله یافته؛ آینده تهی است؛ هر دو بهانهاند.
شادی، مشارکت است.
جملهی مرکزیِ آدلر، به بیانِ کتابها. تنها جملهای که تمامِ فلسفه بر آن ایستاده است.
جوان در طلوعِ آفتاب به خانه میرود. نه قانعشده، دگرگونشده.
دوازده اندیشه نقشه است. کتاب، خودِ سرزمین است: سیصد صفحه از مردِ جوانِ سرسختی که هر اعتراضی را که در ذهن داشتی پرتاب میکند، و فیلسوفی که به هر یک با آرامشی هراسآور پاسخ میدهد. در یک آخرِ هفته خوانده میشود. سالها با تو بحث میکند.
استدلال را نخست میخواهی؟ کتابِ اول را با نامِ پنج شب ↑ ترسیم کردهام.
در مرز. این صفحه را ماشینی به خواستِ من نوشت و من ویرایشش کردم. از آنِ ایچیرو کیشیمی یا فومیتاکه کوگا نیست، بهدستِ آنان بازبینی یا تأیید نشده، و گزیدهای از کتابشان نیست. گفتوگو برای همین صفحه صحنهپردازی شده است؛ هیچ جملهای در اینجا از The Courage to Be Happy (۲۰۱۶، ترجمهی انگلیسی ۲۰۱۸) یا از آلفرد آدلر نقل نشده است.
ایچیرو کیشیمی و فومیتاکه کوگا · 幸せになる勇気 · راهنمای خواندنی غیررسمی، با محبت ساختهشده. آنجا که استدلال خوب است، از آنِ آنان است. آنجا که نحیف است، از آنِ من. بازگشت به صفحهی مرز