اگر ناشادیِ تو چیزی باشد که خودت برگزیدهای؟
فیلسوفی میگوید جهان ساده است و هرکس میتواند شاد باشد، از همین امشب. جوانی به اتاقِ کارِ او میآید تا خلافش را ثابت کند. پایین برو و در این بحث بنشین.
ورود به اتاقِ کاراین کتاب تقریباً هیچ صحنهآرایی ندارد. دو صندلی، یک اتاقِ کار، پنج شب. جوانی که باور دارد زندگی پیچیده است و شادی سهمِ دیگران، و فیلسوفی که با اندیشههای آلفرد آدلر خو گرفته و آرام بر خلافِ آن پا میفشارد. بحث میکنند. کلِ کتاب همین است. و برق از سرِ آدم میپراند.
از اینجا به بعد دو صدا میشنوی.
دو صدایی که در پی میآید برای همین صفحه نوشته شدهاند، به شیوهی استدلالِ کتاب. هیچ جملهای از آن نقل نشده است. گفتوگوی خودِ کتاب از آنِ خودش است و بهتر؛ هرجا اندیشهای را در جملهای نشاندهام، جمله از من است و اندیشه از آدلر، به واسطهی کیشیمی و کوگا. برای آنچه واقعاً گفتهاند، کتاب را بخوان.
جهان انبوهی آشفته از تناقض است. شادی بختِ بلند است. آدمها عوض نمیشوند. میدانم، چون امتحان کردهام.
هیچکدام از اینها درست نیست. و تا شبِ پنجم، شاید با من همداستان شوی.
تو گذشتهات
نیستی.
آدمها به همین سادگی عوض نمیشوند. گذشتهام مرا اینطور ساخته: شکستهایم، خانوادهام، همهاش. میخواهی باور کنم هیچکدام به حساب نمیآید؟
به حساب میآید. اما هیچ تجربهای بهخودیخود علت نیست. گذشته ما را هُل نمیدهد؛ هدفهامان ما را میکشند. معنایی که گذشتهات خواهد داشت انتخابِ توست، و این انتخاب همین حالا دارد انجام میشود.
فروید میپرسد چه چیزی این حس را در تو پدید آورد. آدلر میپرسد این حس به چه کار میآید. احساسها، در این نگاه، هوایی نیستند که بر سرت ببارد. ابزارهاییاند که برمیداری، چون به کارِ هدفی میآیند: هدفی که غالباً دوست نداری به آن اعتراف کنی.
تند است؟ فیلسوف آن را مهربانترین اندیشهی کتاب میداند. علت ثابت است و تمامشده. هدف چیزی است که هنوز داری انتخابش میکنی، و این یعنی میشود جورِ دیگری انتخابش کرد. او دربارهی شکلِ یک زندگی بحث میکند، نه اینکه کسی را تشخیص بدهد؛ کتاب فلسفه است، و این صفحه هم.
هر مسئلهای،
مسئلهی آدمهاست.
هر بار گوشیام را باز میکنم، همسنوسالی پیدا میشود که بیشتر از من از زندگیاش درآورده. چطور عقبمانده حس نکنم؟
احساسِ حقارت بیماری نیست. بذرِ رشد است. تنها وقتی به عقده میگندد که بهانهاش کنی: «چون اینطورم، پس نمیتوانم.» تو راه نمیروی تا کسی را ببری. خودت را با کسی بسنج که دیشب بودی. هیچکسِ دیگری در مسابقهی تو نیست.
جسورانهترین ادعای آدلر: هر مسئلهای، مسئلهی رابطهی میانِ آدمهاست. تنهایی به آدمهای دیگر نیاز دارد. خودنمایی، شرم و ترس از شکست هم: هر یک تماشاگر میخواهد. برای همین هر راهحلِ راستین هم رابطهای است، و هرگز بردن از دیگران نیست، بلکه بیرون آمدن از کلِ مسابقه است.
احساسِ حقارتِ سالم از سنجیدنِ خود با دیگران نمیآید، از سنجیدنِ خود با کسی میآید که قرار بود بشوی.
آنچه از آنِ تو نیست،
زمین بگذار.
اما نمیتوانم انتظارِ آدمها را نادیده بگیرم. پدر و مادرم، رئیسم، دوستانم: انتظارهای آنها زندگیِ من است.
پس داری زندگیِ چه کسی را میکنی؟ دربارهی هر چیزی بپرس: این وظیفهی کیست؟ میتوانی اسب را تا کنارِ آب ببری. نوشیدن وظیفهی اسب است. بیشترِ رنج از آنجاست که وظیفههایی را برمیداری که هرگز از آنِ تو نبودند، و وظیفههای خودت را به دیگران میسپاری.
آنچه میسازی، میگویی، و پایش میایستی.
تنها خودت میتوانی زندگیات را صادقانه بکنی. این یکی تماماً از آنِ توست.
اینکه آدمها آنچه ساختهای را بپسندند یا نه.
پسندیدن در سرِ آدمهای دیگر اتفاق میافتد. دستت به آنجا نمیرسد، پس دست از زندگی کردن در آنجا بردار.
سرخوردگیِ پدر یا مادر از کاری که برگزیدهای.
حالِ آنها واقعی است، و حسِ خودشان. تو موظف نیستی زندگیات را بدهی تا آن را سامان بدهی.
اینکه وقتی کسی در حقت بیانصافی میکند، چه پاسخی میدهی.
رفتارِ او وظیفهی اوست. پاسخِ تو، خشمی که برمیداری یا زمین میگذاری، از آنِ توست.
آزادی یعنی اینکه دیگران از تو خوششان نیاید.
نه اینکه دنبالِ بدآمدنِ دیگران بگردی، بلکه اینکه زندگیات را با تأییدِ آنها معامله نکنی. اینکه کسی از شکلِ صادقانهی زیستنِ تو خوشش نیاید، نشانهی آزادیِ توست. و حسِ او دربارهی آن، در نهایت، وظیفهی اوست نه تو.
تعلق،
از راهِ دادن.
اگر دست از نمایش برای تأیید بردارم، دیگر چه چیزی مرا به آدمها وصل نگه میدارد؟ تو داری همهی طنابهایم را میبری.
جایشان چیزی میگذارم که وا نمیرود. نپرس دیگران چه میتوانند به تو بدهند؛ بپرس تو چه میتوانی بدهی. تعلق پاداشِ تأیید شدن نیست. همان حسی است که همان لحظه که به کارِ کسی میآیی سراغت میآید.
حتی تعریف کردن هم بازاندیشی میشود. تعریف حکمی است که از بالا صادر میشود، و آرامآرام تو را به داشتنِ یک قاضی معتاد میکند. سپاس میانِ برابرها رفتوآمد میکند. کتاب از تو میخواهد یک عبارتِ کوچک را با عبارتی دیگر عوض کنی.
«آفرین.»
حکمی از بالا. گرم است، و تو را به رعیتی بدل میکند در انتظارِ حکمِ بعدی.
«ممنونم.»
میانِ برابرها رد و بدل میشود. تنها چیزی را به تو میگوید که تأیید هرگز نمیتواند: اینکه به کار آمدی.
تنها «اکنون»
واقعی است.
با زندگی مثلِ یک خط رفتار میکنی، سربالاییای به سوی نقطهای که بالاخره به حساب بیاید. اما زندگی رشتهای از نقطههاست، از لحظههایی به نامِ اکنون. هر کدام را از ته دل برقص، و خودِ رقص همانجایی است که در آن زندگی میکنی. هیچچیز «در راهِ» جایی نیست.
پس میتوانم همین امشب شروع کنم؟ بیآنکه چیزی حل شده باشد، چیزی بخشیده شده باشد، چیزی درست شده باشد؟
همین لحظه میتوانی شروع کنی. جهان اول عوض نمیشود. نگاه به آن عوض میشود، و تنها کسی که میتواند نگاه را عوض کند تویی.
جهان ساده است.
این تویی که پیچیدهای.
و آنچه پیچیده شده، باز هم میشود: یک وظیفه که زمین گذاشته شود، یک مقایسه که کنار برود، یک لحظه که از ته دل رقصیده شود. پنج شبِ بالا شکلِ استدلال است. کتاب، خودِ استدلال است: آنجا جوان سرسختتر میجنگد، بیشتر میافتد، و جایی فرود میآید که ارزشِ فرود آمدن دارد.
بر مرز. این صفحه را ماشینی به خواستِ من نوشته و من ویراستهام. نوشتهی ایچیرو کیشیمی یا فومیتاکه کوگا نیست، به دستِ آنها بازبینی یا تأیید نشده، و برگرفته از کتابشان نیست. گفتوگو برای همین صفحه صحنهآرایی شده: هر دو صدا از منند، و هیچ جملهای در این صفحه از The Courage to Be Disliked («جسارتِ دوستداشتهنشدن»، ۲۰۱۳؛ ترجمهی انگلیسی ۲۰۱۸) یا از آلفرد آدلر نقل نشده است. عنوانِ فارسیِ داخلِ گیومه برگردانِ من است، نه نامِ یک چاپِ فارسی.
هرجا استدلال خوب است، از آنِ آنهاست. هرجا نازک است، از آنِ من. بازگشت به صفحهی مرز